#173
-
تاریخ: 1405/7/8 ساعت: 20:20
This is new me به همه ی حال خرابم که میبینی ! به همین ساعت ...به همه ی لحظه هایی که کنارم بودی ....من از هر چیزی هر کسی نا امید بشم از تو نمیتونم!تا حالا نبوده برام کاری کنی و تهش نگم خوب شد که شد!میتونم ادعا کنم تنهام و روی زمین به این بزرگی هییییچکسی فکر من نیست و غصه هام و نگرانیام و من و قلبم و ...
#174
-
تاریخ: 1405/7/8 ساعت: 20:20
This is new me هیچوقت هیچ مسئلهی توانایی اینو نداشته که تا ابد منو ناراحت نگه داره....اینم مثل بقیه! جدا از این...از صبح دارم فکر میکنم من هنوزم بزرگترین امیدم خدایی که همیشه حواسش بهم بوده...و من هنوز کسیو که عاشقشم کنار خودم دارم( کم بودن بهتره از نبودنش)هنوز دوستایی رو دارم که این مدت برای کمک به...
#166
-
تاریخ: 1398/11/27 ساعت: 7:16
بازم مریضی نمیتونم حرف بزنم گرفتم !غصه هام گوشه ی دلم دارن تلنبار میشن ولی به هر نسبت که قلبم سنگین تر میشه ،لب هام بیشتر میخندن!از همه چیز میترسم این روزا! از تموم شدن این ۴۰ روز میترسم از تموم نشدنش
#167
-
تاریخ: 1398/11/27 ساعت: 7:16
بدترین قسمت داشتن روان بیمار اینه که مردم انتظار دارن طوری رفتار کنی که انگار بیمار نیستی!! # joker 2019 پ.ن :همیشه هم نباید ظاهر رو خندون نگه داشت ،نه به هر قیمتی!درد هایی که بیرون ریخته نمیشن آبستن جنایت هایی هستن که روزی به دست ما اتفاق می افته!
#168
-
تاریخ: 1398/11/27 ساعت: 7:16
این مه که دور درختان راه میرود!این مه میداند....که چقدر دوستت دارم!این مه که منم...و دور از تو ...تاب تنم را ندارم!! #شمس لنگرودی
#169
-
تاریخ: 1398/11/27 ساعت: 7:16
......« مردی که به تازگی مُرده بود ،پشت دری بزرگ منتظر بود تا در جهنم ثبت نام کند!دقایق بسیاری منتظر ماند ....و بعد ساعت ها ،ماه ها و روزها!و سالها به همین منوال گذشت....سرانجام از کسی در آن حوالی پرسید: من سالهتست منتظر ثبت نام در جهنمم ! اما این در باز نمیشود!!!!مرد نگاهی به اوکرد و پاسخ داد؛ «جهن...
#163
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:09
سالها در خانه ایی پرهرج و مرج زندگی کردم و به این فکر میکردم که یک روز از اینجا خواهم رفت و آن وقت خوشحال خواهم بود ،حالا چطور میتوانستم در لس آنجلس خوشحال نباشم؟ از لحظه به لحظه و از هر قدمی که برمید
#164
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:09
نصف شبتون بخیر !من که هیچوقت نفهمیدم آدمای دیگه وقتی یه جایی از زندگیشون به این فکر میکنن که چقدر یه چیزایی رو از ته دلشون نمیخواستن و برخلاف میل دارن باهاش دست و پنجه نرم میکنن و بخاطرش غصه میخورن بر
#165
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:09
به خدمتتون عارضم که ساعت حدودای سه عصر و اینجانب توی اتوبوس در حالی که روی یه صندلی نیمه راحت مچاله شدم و کتاب میخونم و waltz no.2 گوش میدم و گاهی هم با لذت به برف بیرون نگاه میکنم و خیلیم احساس راحت
#161
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 14:49
_: بی اعتنا؟ اوه نه من اصلا منظورم این نبود که شما بی اعتنا بشوید ،مکاتبه چیزی نیست که آدم به آن بی اعتنا شود!_:شما دارید از نامه ی تجارت حرف میزنید ،من منظورم نامه ی دوستانه است!جان نایتلی با خونسردی
#162
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 14:49
عرضم به حضور مبارکتون که ساعت دوروبرای ده صبح و صدای منو (البته افکار منو ) از روی تخت زیر پتو میشنوید!یه ساعته بیدارم ولی اصلا نمیتونم از این حالت خارج بشمفردا امتحان طراحی ساخت دارو دارم (بسی سخت و
#151
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:38
طبیعیه خب...وقتی یک بار بیشتر به دنیا نمیای،وقتی یک بار بیشتر زندگی نمیکنی،یک بار بیشتر ۱۸ ساله نمیشی ،یک بار بیشتر ازدواج نمیکنی،یک بار بیشتر تموم چیزای این دنیا رو تجربه نمیکنی .....خییییلی طبیعیه ک
#152
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:38
اون چیزی که درواقع به زندگی آدمها معنی زندگی میده دوست داشتنه به نظرم!اون چیزی که اصلا بخاطرش این همه رسول و پیام رسان و پیشوا فرستاده شده،اون چیزی که خدا اسمش رو دین گذاشته ،اون هدف مهمی که آدم بخاطر
# 153
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:38
داشتم سعی میکردم (فقط سعی ) که اخلاق چندین ساله ام رو عوض کنم و بتونم شاید شب ها رو یه کمی بخوابم ولی نشد! نمیشه یه وقتایی ( که شامل همیشه هست توی زندگی من)...یه وقتایی فکر آدم خیلی درگیر میشه!درگیر
#154
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:38
آسمون اینجایی که من هستم الان مثل شبای اواسط دی ماه مرجانی شده! انگار قراره برف بیاد!چند سال پیش وقتی ۱۶ سالم بود با دوستای مدرسه ام رفتیم تبریز ( بهترین سفر دوستانه ایی بود که رفتم تا به امروز) با ای
#155
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:38
وقتی یه قولی به خودت میدی همه ی اتفاقات روزانه ات دست به دست هم میده تا بهت فشار بیارن و بزنی زیرش دانشکده طبق روال هر ساله اش نمایشگاه کتاب راه انداخته ،توی خیابون و پاساژی که رفت و آمد من توش نسبتا
#156
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:38
میگن از خوشبختی هاتون ،خوش شانسی هاتون جایی چیزی نگید!میگن کاری نکنید که کسی از خوشحالی شما ،به خوشبختی شما ،به لبخند شما حسرت بخوره!من در طول زندگیم فقط و فقط همین یک بار این حس رو داشتم که دلم خوا
#157
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:38
به نظرم مرگ بیشتر از اینکه موضوع ترسناکی باشه ،عجیبه!عجیبه که همه میدونن هر لحظه ممکنه بمیریم ولی بازم اگر سراغ کسی از اطرافیان یا خودمون بیاد غافلگیر میشیم!عموی بابا مرد ( به راحتی و سرعت همین جمله ی
#158
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:38
......« کیف یک زن دیگه!خونه ی یک زن دیگه ،شوهر یک زن دیگه ،یه آدمی هست که بخاطر اینکه دلش میخواد چیزای یه آدم دیگه رو داشته باشه همیشه بدبخت می مونه!»...... #the heirs
#159
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:38
فایده نداره!انقدر باید از اول شروع کنم تا بلاخره شبیه اونی که من میخوام بشه!یه جای کار میلنگه و من هیچ چاره ایی جز درست کردنش ندارم !#start overپ.ن: میگن مشکل از اینجاس که من میخوام همه چیز تحت کنترلم باشه!نه واقعا...الان دیگه تحت کنترل بودنم زیاد مهم نیست ،فقط میخوام که خوب باشه ...همین!