داشتم سعی میکردم (فقط سعی ) که اخلاق چندین ساله ام رو عوض کنم و بتونم شاید شب ها رو یه کمی بخوابم ولی نشد!
نمیشه یه وقتایی ( که شامل همیشه هست توی زندگی من)...یه وقتایی فکر آدم خیلی درگیر میشه!
درگیر چیزایی که باید جون بکنی تا باشه!
یا چیزایی که هست!
چیزایی که نیست!
چیزایی که از اولم نبوده!
خلاصه که فکر درگیر ،درد بی درمونیه ! همیشه هم یه چیزی هست واسه ی امثال من شب زنده دار ها که بهونه ی بیداریشون بشه!
غصه ی نداشته هامون،آرزوی خواسته هامون،شوق داشته هامون!
همه جورش رو تجربه کردم ! اما این شب ها یه چیز دیگست!
یه حسی هست که هم درد داره هم ذوق داره هم اشتیاقش داره میکشم ،هم ترسش تموم وجودم رو میلرزونه و هم غصه اش یه بغضی رو توی گلوم گذاشته که حریفش نمیشم و هم از شادیش دلم میخواد مثل دیوونه ها برقصم!( و باور کنید که این دیوونگی نیست فقط حالیه که من مدتیه درگیرشم و تا مدتی هم شاید درگیرش باشم )
حاضرم تموم این درد عزیز رو به جون بخرم ولی آخرش با آرامش و خوشبختی و سلامت و شادی ازش رد بشم!
حالم این روزا حال دختریه که در مواجه با اتفاقات روزانه اش امیدوار و مشوش لبخند میزنه و شب ها فقط توی رویایی که نمیخواد ازش بیدار بشه دست و پا میزنه!
وقتی درگیر عزیزترین خواسته ی زندگیت میشی خواب راحت یه کم سخت تر از کارهای دیگست !
نمیدونم به خودم باید بگم آدم ترسویی بودم تا حالا یا اینکه کلا چیزی رو لایق جنگیدن ندیدم یا هرچیز دیگه که زیادم فرقی نداره و در نهایت همش یکیه....اما حتی حالا که با تموم وجودم دارم فعل خواستن رو صرف میکنم گاهی دلم میخواد بخوابم و بیدار بشم و خبری از دل مشغولی هام نباشه و من با سر افتاده باشم توی ظرف عسل و مونده باشم با یه دنیا شادی کشف نشده که به طرفم دست دراز کرده!
به نگاهت احتیاج دارم مهربون ....مثل همیشه ولی خیلی بیشتر
#insomnia

برچسب:
نویسنده: نگار صالحی