#160 - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:38
......« وقتی تصمیم گیری برات سخته،نمیخواد به آینده فکر کنی!فقط به فردا فکر کن!فکر کن فردا میخوای چکار کنی!؟ اونوقت به یه جواب کاملا متفاوت میرسی !بعضی وقتا که میبینی شجاعت انجام کاری رو نداری ،پیدا کردن یه بهانه برای انجامش ،راه حل خوبیه!»........ # heirs
#124 - تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:26
بعضیا به شهرشون بعضیا به خونه پدریشون بعضیا به وطنشون خلاصه هر کسی به یه جایی این حسی رو که من به این وبلاگ دارم رو داره !یه جور حس مالکیت قوی که هر جا برم .... هرکاری کنم ....مهم نیست چقدر شلوغ و گرف
#125 - تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:26
زمان همیشه به آدم نشون میده که این وابستگی به ریشه هست که هر موجودی روسرپا نگه میداره!هر چه دور تر از ریشه به همون نسبت ضعیف تر و سست تر میشی!برای من باورش خیلی سخت بود ....برای من که به خیالم ریشه ام
#126 - تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:26
چه خوبه که دروغ ها برای همیشه دروغ باقی نمی مونن!چه خوبه که هرچقدر که میگذره هرچند طولانی بازم بلاخره از یه جایی میفهمم چکار کردین!دیر میفهمم ها ...دیگه به حالم فرقی نداره فهمیدنش !مثلا اینکه الان بهت
#127 - تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:26
با سلایقمون حال و حوصله و حس زندگی رو از اطرافیانمون نگیریم!شاید چیزی که به نظرمون زشت یا بی خود و بی معنیه از نظر کسی دیگه یه بهونه برای لبخند باشه!چه اهمیتی داره درست یا غلط ....چه اهمیتی داره که ب نظر ما خوبه یا بد!بیاید دست از سر هم برداریم و بذاریم هر کسی سرش به دلخوشی های خودش گرم باشه!شاید ای...
#128 - تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:26
در عجبم از مقاومت بعضیا در برابر فهمیدن ....عجیبه برام دیدن این حجم از بی تفاوتی نسبت به فهمیدن خیلی از چیزایی که نمیدونن ،اون هم از آدمایی که الان دیگه باید جا افتاده باشن!خیلی عجیبه که چطور میشه بعض
#129 - تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:26
همیشه از معذرت خواهی متنفر بودم!حالا مهم نبود قراره باشه خودم معذرت بخوام یا اینکه کسی ازم عذر بخواد!نه که از اون دسته آدمای نچسبی باشم که اشتباهات خودشون رو نمیپذیرن و فکر میکنن همه چیزشون درسته....
#130 - تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:26
از بزرگترین لذت های زندگی که میشه بهش اشاره کرد زندگی کردن توی هوای خوبه...نعمتی که ما بچه شهرستانی ها شاید فقط بتونیم درکش کنیم!هنوزم که هنوزه از دانشگاه که دارم برمیگردم و از اتوبوس پیاده میشه توی اولین تنفس تفاوت هوا رومیشه حس کرد!چقد خوشحالم که تا آخر عمرم مجبور نیستم توی شهر محل تحصیلم زندگی کن...
#131 - تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:26
یه وقتایی با اینکه یکیو خیلی دوست داری بازم دلت نمیخواد از اون مشکلات و دغدغه های ته قلبت خبر داشته باشه!میترسی شاید از اینکه خود واقعیتو نشون بدی!میترسی شاید دونستنش بعدا نگاهش رو بهت عوض کنه!خیلی شا
#114 - تاریخ: 1398/2/27 ساعت: 8:06
علی رغم تلاشی که برای جنگیدن با میل باطنیم دارم خجالت آوره ولی باید بگم داره حسودیم میشه،مهم نیس مغزم چقدر منطق می بافه یا ظاهرم چقدر لبخند میزنه و به روی خودش نمیاره اما داره حسودیم میشه! به جای تموم
#115 - تاریخ: 1398/2/27 ساعت: 8:06
یه زمانی مدام مجبور بودم چشم به راه ۱۸ سالگیم باشم و حالا مجبورم بشینم تماشا کنم گذر لحظاتی ک منو کم کم به سمت ۳۰ سالگی میبرن و نمیتونم متوقفشون کنم! تولدمه،شاید امسال اولین سالیه که ازش متنفر نیستم! اما توقع قشنگ تری ازش داشتم خیلی قشنگ تر! نمیدونم چرا بغضم میگیره هر سال این موقع همین ساعت! #nothin...
#116 - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 20:22
موضوع اینه که من همه جورش رو امتحان کردم ،با احساس ... بی احساس اما فایده نداره! در واقع یه زمانی از شدت احساس انقدر کور بودم که امکان نداره بشه توصیفش کرد و این اواخر که شامل دو سال اخیر میشه کاملا
#117 - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 20:22
- میخواستم عذرخواهی کنم! -خوبه.... -میخواستم اما حالا دیگه نمیخوام -تو ترجیح میدی بمیری تا انسان باشی و از من توقع داری باهاش مشکلی نداشته باشم؟ -من نگفتم باهاش مشکلی نداشته باش،فقط من متاسف نیستم!می
#118 - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 20:22
هیچ چیزی بهتر نمیشه تا وقتی که تو بهتر نشی! شرایط و شانس مهم نیست همه ی ما خوب و بد داریم،همه ی ما با چالش عایی توی زندگی مواجه میشم و این بخش ساده ی انسان بودنه! انتخابت توی این شرایط چیه؟ اگر منتظری شرایط تغییر کنه! اگر منتظری روابطت تغییر کنن! اگر منتظری زندگیت تغییر کنه.... « هیچی عوض نمیشه» اگر...
#119 - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 20:22
کار درست این بود که باهات بحث نکنم ،خیلی سخت بود ها اما نکردم! درست این بود ک کنترلش کنم و کردم و هر لحظه کمرنگ تر و بی اهمیت شد و من تونستم یاد بگیرم این معجزه رو! کار درست این بود ک دیدم امروز نمیترسم ها ولی احترام میذارم....نه به اونا فقط به خودم ..... # بهت افتخار میکنم من دوست داشتنی
#120 - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 20:22
یکی دو روز قبل توی محل کار با شخصی روبرو شدم که نمی دونم اسمش رو باید خوش شانسی بذارم یا بدشانسی ! دیدنش باعث شد کاملا بهم بریزم انقدر که فعالیت مفید دو روزم رو از دست بدم ... در حقیقت اون آدم شخص خاص
#121 - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 20:22
حقیقتش اینه که خب خیلی فکر کردم و دیدم اینقدر کار انجام نشده دارم که حتی برای دسته بندی کردنشون هم زمان کم میارم اما ترجیح میدم همه ی اونا رو توی چارچوبی انجام بدم که شاید یه کم زمان بیشتری ببره اما پایبندی به اخلاق بیشتری داره! گمونم اینطوری احتمال موفقیت بالا تری هم وجود داشته باشه! # new
#122 - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 20:22
به خودم قول داده بودم این دور و برا پیدام نشه تا زمانی که خیلی چیزا اونجوری نشه که دلم میخواد! گفتم فقط وقتی میام که بیام و بگم آخییییییش من تونستم ،آخیییییش من بلاخره شدم نزدیک به اونی که دلم میخواد! امروز دقیقا همون روزه ... که اومدم بگم آخییییییییش که بگم خدایا شکرت که منم تونستم که منم تا ۵۰ سال...
#90 - تاریخ: 1397/2/11 ساعت: 21:59
خودتو جمع و جور کن لعنتی،هر کسی تقصیرات خودشو داره تو اینهمه تلاش داری میکنی بلاخره اون طرف هم کسی باید بخواد!نترس وقتی همه ی تلاشتو کردی دیگه فقط آروم باش! همه چ درست میشه ♥</a> نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۷ ساعت 10:17 توسط mina: Let's block ads! (Why?)
#14 - تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 22:33
خدایا .... من خیییییییییییییییییلی میترسم!