نه بدی به من کرده بود نه حتی خیلی به هم نزدیک بودیم نه چندان خاطرات مشترکی داشتیم اما یادم آورد که من به اونی که خواستم نرسیدم !یادم آورد روزایی رو که خب خوب نبودن ...من حتی مستقیم به چهره اش نگاه نکردم و تا زمان رفتنش خودم رو هم قایم کردم بین قفسه ها طوری که بدون اینکه بی احترامی بشه فکر کنه من از شلوغی کار ندیدمش ولی خب روی خودم که نمی تونسم ترفند شتر دیدی ندیدی بزنم !
بعدش که خونه اومدم فقط خوابیدم با کسی هم حرف نزدم نمی دونم دلم برای اون دوران تنگ شده بود یا دوس داشتم فرصت دوباره ایی بهم داه بشه که بتونم خیلی از اشتباهات رو انجام ندم یا اینکه نه اصلا نمی دونم چه مرگم شده بوده بعد از بیدار شدن از خواب نسبتا طولانیم خب با خودم فکر کردم که چی حالا ؟؟؟؟؟؟؟
حالا غصه بخورم یا تا صد سال دیگه اگر روزی اتفاقی هر آدمی از گذشته ی زندگیم رو دیدم به هم بریزم چی میخواد عوض بشه ؟ حقیقت به طرز بی رحمانه ایی اینه که وقتی برای چیزی که میخوای نجنگیدی نمی تونی یعنی اجازه هم نداری زمان از دست دادنش گریه کنی !
من اونقدری که باید با تمام قوا نجنگیدم که امروز سرم رو بالا بگیرم ! اونقدر تلاش نکردم که شرمنده ی خودم نباشم !اونقدر محکم نبودم که از پس انتظارات خودم از خودم بر بیام اما توی یه چیزی بهترین بودم ...
من توی سخت ترین و وحشتناک ترین شرایط زندگیم سرپا موندم نا امید نشدم و حتی کجدار و مریض ادامه دادم تونستم از نو بسازم و حالا جون بکنم که موفق باشم .....
من دوووم آوردم پس من فوق العاده ام ... دووم آوردن کار هر کسی نیست !

برچسب:
نویسنده: نگار صالحی