خرید بک لینک

درباره سایت

بدون عنوان!

امکانات وب

به نظرم مرگ بیشتر از اینکه موضوع ترسناکی باشه ،عجیبه!

عجیبه که همه میدونن هر لحظه ممکنه بمیریم ولی بازم اگر سراغ کسی از اطرافیان یا خودمون بیاد غافلگیر میشیم!

عموی بابا مرد ( به راحتی و سرعت همین جمله ی کوتاه) !

کلا هیچوقت آدم احساسی نبودم و واکنشم به نبود هر آدمی این بود که خب مرگ حقه ( خانواده ام اعتقاد دارن من به جای قلب توی سینه ام سنگ دارم ) اما الان یهو به این فکر افتادم که منم یه روز ( شاید همین امروز) می میرم!

و تموم چیزایی که دوستشون دارم دیگه اون موقع بی معنی میشن!

تموم کارهایی که دلم میخواد انجامشون بدم تا آخر دنیا انجام نداده می مونن! و من هرگز نمیتونم جلوی نزدیک شدن خودم رو به اون لحظه بگیرم!

ولی یه چیز رو خیلی خوب میدونم اونم اینه که همین لحظه حتی اگر وقتش برسه با وجود تموم لذت هایی که میخوام تجربه کنم و دست نخورده باقی موندن،با وجود تموم اتفاقات پیش اومده ،اما از زندگیم راضیم .....و مشکلی با مردنم ندارم !شاید چند سال پیش نه ولی الان دیگه انگار اوج آرزومو از خدا گرفتم ( با اینکه هنوز خیلیییییی هست)

من ته خوشی این دنیا رو دیدم! موفق شدم چیزایی رو تجربه کنم که حتی مردم شانسش رو توی ۸۰ سالگی ندارن.... پس همینم خیلی خوبه!

و یه تصمیم خیلی بزرگ گرفتم!

اونم اینکه بدو بدو برم سراغ باقیمونده ی لذت های زندگیم و تا جناب مرگ بهم نرسیده من به باقی خوشبختی هام برسم و نهایتا در حین خفگی وسط لذات زندگی بمیرم!( میدونم از متن نسبتا غمگینم انتظار همچین happy ending رو نداشتین )

#death

پ.ن: من با تو ،تموم چیزایی که از خدا میخواستم رو گرفتم!

برچسب: نویسنده: نگار صالحی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:38

صفحه بندی